تبليغاتX
...راز پــــــرواز ....


...راز پــــــرواز ....

زندگی ما افکار ماست ، پس برای زندگی بهتر ، افکار بهتری داشته باشیم ...

 

" به نام خدای یکتا "

چهار شــــمع به آرامی در حال سوختن بودند . محیــــط آنچنان آرام و بی صـــــدا بود که می شد به صحبتهایشــــان گوش داد . اولی گفت : من " صـــلح " هستم ، کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نـــگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم .

لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت . دومی گفت : من " ایــــمان " هستم ، وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نست که من روشن باقی بمانم .

سخنش که به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آنرا خاموش کرد. شمع سوم با ناراحتی گفت : من      "عــــــشق " هستم . من توان روشن ماندن را ندارم . مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیــــت من بی خبرند . آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان نزدیکتر است عـــــشق بورزند .

زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد .

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خامـــــوش  هستید ؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد. در این لحظه شمع چهارم گفت : نترس ، تا زمانیکه من هنوز می درخشم  می توانیم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزیم . من " امــــید " هستم.

بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم .

امـــــید ، ایــــمان، صـــلح و عـــــشق . 

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کـــــرد .

                        " نور امید نباید هیچگاه از زندگیتان بیرون رود "

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:59 توسط ّفاطمه| |

 

____به نام خدا ____

 

زن جوانی نزد مادرش رفت و از زندگیش گلایه کرد و گفت که دیگر از مشاجره و دعوا و کشمکش خسته شده است .هنوز مشکلی را حل نکرده که مشکل دیگری سر برون می آورد و احساس می کند که به خط آخر رسیده است . مادر او را به آشپزخانه برد و داخل سه ظرف را پر از آب کرد آنها را روی اجاق قرارداد تا آب ها به جوش آیند سپس در ظرف دوم تخم مرغ و در ظرف سوم دانه قهوه ریخت و آنگاه نشست و به جوشیدن آب ها نگاه کرد .پس از 20 دقیقه اجاق را خاموش کرد و محتویات آنها را در ظرفهای جداگانه قرار داده سپس از دخترش خواست تا بگوید که چه می بیند .دختر گفت : هویج ، تخم مرغ و قهوه .مادر از او خواست تا هر کدام از آن ها را لمس کند و احساسش را بگوید دختر هویج را لمس کرد و گفت : که هویج نرم شده است .تخم مرغ را هم شکست سفیده اش سفت شده بود ، قهوه نیز در آب حل شده بوی بسیار خوبی از آن به مشام می رسید .دختر پرسید : منظور شما از این کار چیست ؟ مادر در جواب گفت : هر سه این چیز ها با یک موقعیت بد مواجه شدند ، آب جوش !! اما عکس العمل آنها با یکدیگر متفاوت بود . هویج سفت و سخت در مواجه با آب جوش نرم و ضعیف شد . تخم مرغی که پوست شکننده آن از مایع درونش محافظت کرده بود به محض قرار گرفتن در آب جوش ، درونش سفت و محکم شده . و قهوه بی همتا در مواجه با آب ، رنگ و مزه آن را تغییر داد.سپس از دخترش پرسید :وقتی با شرایط سختی مواجه می شوی تو کدام یک هستی ؟ هویج ، تخم مرغ و یا دانه قهوه ؟خوب فکر کن و از خودت بپرس :من چه هستم ؟هم چون هویجی که به ظاهر قوی است اما در برخورد با مشکلات نرم و ضعیف می شود.یا هم چون تخم مرغی که در ابتدا انعطاف پذیر است امام در سختی ها تغییر می کند. آیا روحیه شناوری دارم ؟ اما  پس از هر مرگی ، شکست در عشق ، شکست مالی و بسیاری از مسائل اجتماعی دیگری سخت و غیر قابل انعطاف می شوم .آیا همانند ظاهرم تغییر نمی کنم اما در باطن تلخ و سخت می گردم یا همچون قهوه که آب داغ را تغییر می دهد و این نتیجه ای ست که ماحصل درد است .وقتی آب به جوش می آید قهوه از خود عطر و رایحه دلپذیری ساطع می کند .اگر همانند قهوه باشید وقتی مشکلی بوجود می آید بهتر می  شوید و شرایط را تغییر می دهید . وقتی شرایط زندگی سخت و طاقت فرسا می شود شما چگونه رفتار می کنید همانند یک هویچ یا یک تخم مرغ یا یک دانه قهوه ؟؟ کدام یک ؟؟

 

 

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:4 توسط ّفاطمه| |

 

ســــلام ، ســـلامی گرم به تموم دوستان عزیــزم ...

امروز یه شعری انتخاب کردم که تقدیم می کنم به تموم شما دوستان گلم ...

 

 

 

مـــی شــود رنگ نــگاه یــــاس را                      با نـــگاه آبیـــــت پیـــــــوند داد

مــی شــود در باغ همپای نسیم                     به شقایق یک سبد لبخند داد

مــی شــود با بال سرخ عــاطفــه                    تا فـــراسوی افق پـــــرواز کــــرد

مــی شــود با یاری حسی لطیف                   عشــــق را با یک تپش آغاز کرد

مــی شــود در بیکران آســـــمان                    شعــر سرخ یک شقایق را سرود

مــی شــود در مرز یک آشفتگی                   جان فــدای غنچه ای تنها  نمــود

مــی شـود با دستی از جنس بهار               تک تک پــــروانه ها را تـــــاب داد

مــی شود با جرعه ای از اشک شوق           بــاغ ســرخ لالــــه هــا را آب داد

مــی شــود با یک نگاه مانــدگار                   از طلوع شهر رویــــا شعـــر گفت

مــی شــود گلهای دل را آب داد                   مـــی شود تا آبی دریا شکفت

مـــی شود در جاده های آرزو                      مثل بید پاک و مجنون تاب خـــورد

مــی شود قویــی غریب و تشنه بود           از لب دریـــاچـــه دل آب خـــــورد

مــی شود از شهر پاک پــنجره                  سوی حسی مـــاندنی پرواز کـــرد

مــی شود همبازی پروانه شـــد               برگ های لادنی را نـــــــاز کـــــــرد

می شود یک شاخه گل را هدیه داد         می شود با خنده ای پایان گرفت

مــی شود یک لکه ابر پــــاک بود             مــــی شود آبی شد و باران گرفت

پس بـــیا دنیای پـــاک قلب را                جـــــایگاه رویش گــــل ها کنیـــــم

با نــگاهی روح را رنگــــــی زنیم           با تبســــــــم خانه را زیبـــــا کنیــــم

معـــنی این حرف ها یعنی بیــا            از تمام کینه هـــــــا عـــاری شویــــم

زخـــم یک پروانــــه را درمان کنیم         در کویر سینـــــــه ای جــــاری شویــم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:51 توسط ّفاطمه| |

 

به نام خدا

اگر چه کم ولی با تمام عشق تقدیم تو باد ...

 

 

زیبایی تو را

                 آیینه های قدیمی

 

هیچ گاه

              تعریف درستی نکرده اند

 

بیا به ایست برابر شعرم            

 

تا صادقانه بگویم :

                            چقدر کمیابی !!

 

روزت مبارک پدر همیشه مهربانم ...

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:11 توسط ّفاطمه| |


Design By : Night Skin